کاهش آستانه ی تحمل در مردمرفتم توی یه آبمیوه فروشی و یه گوشه نشستم، جمعیت زیادی نشسته بودند، یه آقایی پاشد و اومد سر میز که حساب کنه، گفت حساب ما چقدر میشه؟
صاحب مغازه گفت پنج هزار تومن، رنگ از رخسار اون بنده خدا پرید، گفت پنج هزار تومن!!؟ چه خبره؟
صاحب مغازه گفت شما خودت سه تا شیرموز داشتی هفت تا هم اون آقایونی که الان رفتن، خوردن میشه ده تا، ده تا پونصد تومن هم میشه پنج هزار تومن.
اون آقا گفت خوب هفت تا شیر موز اون ها به من چه ربطی داره؟
فروشنده گفت خوب اون ها هم با شما بودن دیگه، اونا گفتن که شما میز رو حساب میکنی.
بنده ی خدا حسابی قاطی کرده بود و با عصبانیت گفت غلط کردن، من چه میدونم اونا کی بودن مگه هرکی گفت شما باید قبول کنی؟ برو بابا سرت رو کلاه گذاشتن و خلاصه کلی غرغر کرد و پول سه تا شیر موز خودش رو گذاشت روی میز و رفت.
صاحب مغازه پاشد و قبل از این که اون آقا بره، رفت جلو و بهش گفت ببخشید شما در مقابل دوربین مخفی هستین :D
اما اون آقا گفت به درک :D و رفت.
باید گفت که شرایط زندگی در ایران به گونه ایست که آستانه ی تحمل ما را به شدت پایین آورده است، قبلا وقتی دو نفر در بازار به همدیگه می خوردند حداقل یکیشون معذرت خواهی می کرد اما الان هر دو طرف طلبکارانه بر می گردند و میگن مگه کوری؟

دوربین مخفی , آستانه تحمل , مردم , تحمل ,
صبر ,
زن بد و مقامات معنوی : اندر احوالات حاج مرشد چلو فروش بهترین کاسب قرنداستان معروف آن عالمی که طلبه ای برای دیدار او شهر به شهر گشته و منزل او را پیدا کرده بود، یادم آمد.
منزل عالم نزدیک جنگل بود و وقتی طلبه جوان به منزل عالم رسید او در خانه نبود.
همسر عالم درب منزل را به روی طلبه گشود و طلبه جوان از او پرسید: "عالم کجاست؟"
همسر عالم با لحن توهین آمیز و تحقیر کننده ای به طلبه جوان پاسخ داد: "آن فلان فلان شده را می گویی؟ رفته از جنگل هیزم بیاره!"
طلبه جوان که از رفتار همسر عالم و گفته های او مکدر و غمگین شده بود، در کنار منزل عالم به انتظار می نشیند.
چند لحظه بعد عالم از جنگل برمی گردد. در حالی که هیزم ها را سوار شیر نر زنده کرده و با مارهای سمی زنده هیزم ها را به کمر شیر، گره زده بود، به طرف او می آید.
طلبه جوان در حالی که از شیر و مارها ترسیده و از این وضع تعجب کرده بود، سر پا می ایستد. در حالی که به خود می لرزید، عالم به او نزدیک شده و در گوش او به آرامی می گوید: "جوان! من از آن صبر به این مقام رسیده ام!"

حاج مرشد , چلو کبابی ,
صبر , زن بد , کاسب قرن ,
اتفاقا پدرم بخاطر همین با مادرم ازدواج کرد معاویه به صبر و حلم بسیار معروف بوده و در رفتار و گفتار بسیار سنجیده عمل می کرده است .
روزی در مجلس وی مردی از میان جمع برخاست و رو به معاویه کرد و گفت : ای معاویه شنیدم که ک... مادر تو گشاد بوده ؟
معاویه لبخندی می زند و می گوید : اتفاقا پدرم بخاطر همین با مادرم ازدواج کرد !

ازدواج , هند , مادر ,
صبر , زیرکی , ابوسفیان , معاویه , حلم ,
بردبـارى و بحــران - Endure and Crisis...
ناتوان و درمانه شده بود فرسنگها از موطناش دور افتاده بود و در آستانهى چشمان خستهاش خود را مىديد .. دخترى تنها و بىكس در غربت و در انتظار ماجرايى غريب و غير منتظره .. از دست تقدير ديگر به تنگ آمده بود، لب به شكوه باز كرد و درحاليكه سيل اشك از چشمانش جارى شده بود پرسيد : « آخر چرا ..؟ چرا بايد تمام اين اتفاقات بد براى من بيفتد،.. چرا من حق ندارم روى خوشبختى و آرامش را ببينم !؟ » و هيچ پاسخى نشنيد … از روى ماسهها بلند شد و به سمت شهر رفت. افسانه اى در چين حكايت از آن داشت كه روزى يك زن خارجى پيدا خواهد شد و ....

خداوند , عدل , استقامت ,
صبر , رستگاری , قانون , زندگی , بردباری , عجز , اجر , پاداش , عمل , همسويى كائنات , درد و سكوت , اوج و صعود , عشق و ايمان , خداوند , رستگارى ,