دود کباب در کوچه پیچیده. سر ظهر است و افغان ها در انتظار پاسخ کمیساریای عالی امور پناهندگان سازمان ملل ایستاده اند.
اشک هایش صورتش را پوشانده، مستاصل به مامور سازمان نگاه می کند و می گوید: «یعنی کجا برم. ۲۵ ساله این جام، افغانستان کسی چشم انتظار نیست.» پروندهاش قابل تمدید نیست و فقط می گرید.
«شوهرم مرد. سه بچه دارم، کجا روم، افغانستان.»
در همین زمان یکی از تاکسی های سبز رنگ شرکت های خصوصی مقابل در کمیساریا می ایستد. زنی جوان با مانتو مشکی و روسری قرمز رنگ به همراه برادر و مادرش پیاده می شود.
او می گوید: «خواهرم کانادا رفته، برایمان دعوت نامه فرستاده. اما سفارت، ما رو قبول نمی کنه. مامور سفارت می گه، برین سازمان ملل اونا باید تصمیم بگیرن.»
مرد جوانی قطرات عرق را از صورتش پاک می کند، نگاهی به اطراف انداخته، کودک همراهش را در سایه درختی گذاشته و به سمت مامور می رود و و می گوید: «آقا بچه من نیاز به خون داره. اما داروخانه می گه بخشنامه است که به افغان ها خون را با قیمت قبل ندن، من چه کنم؟»
صدایی در پاسخ شنیده نمی شود. کودک کاغذ شکلاتش را باز میکند و پدر نگران از آینده فرزند به خاطر بخشنامه ای که به یکباره از سوی معاونت وزارت بهداشت صادر شده است.
بخشنامه ای که براساس آن از این به بعد به پناهندگان ...
kia.arian | ارتقاء : حدود 18 روز قبل | ارسال : حدود 18 روز قبل