دو ساعت تمام ته گلویم داشت میسوخت. یکی نبود به آقا بگوید: «ساکت شو دیگه!» به کل مشاعرش را از دست داده بود. آخر آدم عاقل جلوی در شونزده آذر -آن هم جلوی در شونزده آذر- با ارکان نظام شوخی میکند؟ حالا گیرم جانباز هفتاد درصد هم باشی و توی جبهههای نبرد حق علیه باطل موجی هم شده باشی. این که دلیل نمیشود بیایی و بخواهی علیه مشکلات اقتصادی شعار تند بدهی. همین دیگر؛ این چیزها را نمیفهمی و آن وقت یک ماشین کلانتری محل میفرستند تا تحقیرت کنند. مامور پلیس به هیکل نحیف تو نگاه نمیکند. شاید تو را با سوپراستارهای فوتبال که فخر بادیگاردیشان را دارند اشتباه گرفته. شاید خیال میکند تو هنوز همان دلاور پشت کانال ماهی هستی. نمیگذارد نفس بکشی. اسپری فلفل را میچپاند توی چشمهایت و تو هم که دیگر ماسکی نداری. فقط از ته دل داد میزنی: یا علی! یا حسین! یا فاطمهی زهرا! مامور کلانتری را در قامت افسر بعثی میبینم که با خشونت دستت را میپیچاند تا دستبند به دستت کند و تو هم حالا دیگر اسیر دستهای اویی. مواظب باش به صدام فحش ندهی که شنیدهام بدجوری هارشان میکند. مامور دیگر انگار اسپریاش را نذر چشمهایت کرده. تو فریاد یا زهرا میکشی و چشمهایت میسوزد. من که از دو متری تو میگذرم، من که اصلا ً نمیایستم چون طاقت ...
hich | ارتقاء : حدود 7 روز قبل | ارسال : حدود 8 روز قبل