به گمانم نیمه نخست مرداد ماه سال یک هزار و سیصد و شصت و هفت بود. دیوار های لخت و بتونی بند چهار زندان بزرگ عادل آباد شیراز با بی رحمی، همه گرمای خورشید را در خود ذخیره کرده و یک جا به درون بند می فرستاد.
در آن روزها، اما، گرمای سوزان تابستان در عادل آباد نبود که بندی ها را آزار می داد. بیم و هراس مهیبی بر همه زندان سایه گستر انیده بود. خبر های ترسناک و بدی از بیرون می رسید و برخی از بندی ها زمزمه وار و در گوشی به هم خبر را می رساندند. همه با بیم و ناباوری به همدیگر نگاه می کردند. خبر کوتاه، اما، بس هولناک بود؛ قرار است عده ای از زندانیان را به قتل رسانند. اغلب بندی ها خبر را باور نمی کردند، من نیز در میان آنها بودم. ده روزی می شد که با بلندگو هر روز نام گروه کوچکی از بندی ها را می خواندند و آنها را به بازداشتگاهِ اطلاعات می بردند.
devprogramnet | ارتقاء : حدود 5 ماه قبل | ارسال : حدود 5 ماه قبل
- تا کنون 20 رای مثبت و 0 رای منفی به این لینک داده شده - تا کنون 0 نفر این لینک را در لیست مورد علاقه خود قرار داده ( اند ) - این لینک مربوط به هیچ کدام از موضوعات مورد بحث نمی باشد
موضوع مورد بحث :
کاربرانی که رای داده اند ( سبزها مثبت ،قرمزها منفی )